از اعدامها بگو
با توام رادیو!
زلزله را ول‌
تصادفِ قطار، سیل، سقوطِ هواپیما، نه
از اعدامها بگو
من از این طنزِ شیک
بدجور خوشم میآید
وقتی قاضی
قتل‌می‌كند
آنهم با قصد قبلی
همه «ق»ها را همدست کرده.

رادیو حرف‌بزن
تهران دو نفر را دارزد دیروز
و هنوز . . .
بوی شیر می‌آید:
دو جوانكِ محارب.
از این طنزِ درخشانِ سیاه من
لذت‌می‌برم
قاضی همیشه زن را با «ظ» نوشته
اما دیشب
با «ذِ» لذت بود زن:
در تمامِ طولِ همخوابگی
بر تركِ دو محاربِ دلیر
زنِ قاضی
نوبتی اسب می‌تاخت.
قاضی اما
برعكسِ همیشه
ظن نمی‌برد.

رادیو!
بلندشو! حرف‌بزن!
زیباست تناقضِ این قضات
من از این قتلِ قانونی
مثلِ خود قاضی
لذت می‌برم
جنون است می‌دانم
باكی نیست
آخر همه ما
اعدامی هستیم
كو بازجو فقط؟
نه!
می‌دانی رادیو!
تهران
پنج‌تای دیگر را اعدام خواهدكرد
و هنوز . . .
استخاره می کند نُه تا.

و طفلك زنِ قاضی
در این معرکه شیر و خون
تنها اوست كه انتقام بگیرد.



30/1/2010
جعبه كویر بیمعنی است
نسیمِ دستان، رقیق
خركهای عاطفه، شوخی
سیمهای رابطه اما محكم
و روی همه اینها
رگبار مضراب كه بگیرد
می‌گویند:
هیس‌! آوای زعفرانها.
اما از دیروز هژده آذر
همه خواهندگفت:
آه فرامرز پایور.

چهاربارانهایش
در دستگاهِ شادی
لیوانهای تشنگی را كه پُركنند
هر بلندگو شهادت‌داده
كه از جاودانگان است او.

هرچند
از گوشه بیداد رفته‌باشد.

10/12/2009
و روزی باز خواهم‌گشت
و بازجوهای بی‌انگشت
به دستانم خیره خواهند‌ماند
سرودیشان خواهم آموخت
شاید بوته‌ای زال‌زالكِ وحشی
از كفهاشان بروید.

زندگی
جلو پنجره‌ها می‌گذرد
و شیشه‌های آبستن
در قابهای پوسیده چوبی
هنوز استوارند
جایی برای خاطره ما نیست
جلادهای بی‌پلك
در اندیشه‌های بی‌غبار غوطه‌ور خواهند‌شد
و مادینگی ماه لبخند خواهد‌زد
و عروسكها در شبانگی نور خواهند‌رقصید.
و من می‌پرسم
موریانه‌های پوكه
حیاط را خواهند‌جوید؟
دیوار را
و میله‌ها را؟

8/3/97


كوچه هرچند خالی است
اما صدای ناله مردانی هنوز می‌آید
نقشِ خشم را بر خشت موریانه نخورده
هیچ بارانی مُهرِ پنجه‌ها را بر دیوار نشُسته‌
و هوا قالب قدمهای مغرورِ زنان را حفظ كرده‌است
دستبندها را باد نمی‌برد.
ما در آیینه‌ای سرخ خلاصه شدیم
زخمی و شرمسار
پنجره‌ها می‌گریند
و ما در حسرت می‌سوزیم.

پیكارِ آیینه‌های تهی
تكثیرِ خلاء خواهد‌بود.


8/2/97
من در سردخانه زندگی‌می‌كنم
چله تیر است و مَلَس‌ جایی
آن بیرون كس‌ و كار اما
زیرِ سنگ و سایه پی ما می‌گردند.
ما؟ تنها نیستم
اینجا من زیاد است. خودتان بشمارید.
همه بیكس‌ و كار، پی چیزی هم نیستیم
یكتا كیسه سیاه نایلون، تخت خوابیده‌ایم.
راستی شما؟ ببخشید بجانمی‌آورم. كس‌ و كارِ منید؟
من؟ خودتان بخوانید بیزحمت
كارتی و نخی به مچِ پای همه‌مان بسته
راستی چه نوشته؟
بیماری؟ تصادف یا طبیعی؟
التفات نفرمایید. دروغِ جلاله است.
خجالت نكشید. نایلونِ قدی را
قدری پایین بكشید
روی سینه اغلب ما، روی همین بیرنگی مرگ
شایعه نیست
سیاهی سوراخِ یك تیر واقعا پیداست
گاهی هم دو سه تا
چله تیر است، می‌بارد.
زیاد حرف‌می‌زنم نه؟
ببخشید مرده که حرف‌نمی‌زند
اما اعتراف باید بكنم من
آنجا سفارتِ مرگ بود آخر
مرا اجیركردند، همه ما را که اینجاییم
و اکنون من
همینی كه روی این كارت نوشته شده
در همین كیسه نایلون خوابیده
به خیانت اعتراف‌می‌كنم، دیگر نیازی به دستگیری هم نیست
راست‌می‌گویم، دیگر اهلِ مدینه دروغ هم نیستم
صادقانه اعتراف می کنم:
من در این سردخانه
به زندگی خیانت‌می‌كنم.


09/7/16
صدای شاعر

قتل

قتل
قتلهای زنجیره‌ای
قتلهای انبوه
و در این پنهانی
این یك پرونده شفاف است.
قتلهای قانونی
خدایان شادِ شادند
و سنگ دوباره سیراب می‌شود.

من خوابم
و تو بیداری
پلكهایم را مكِش
من این كابوس‌ را دیده‌ام
بارها
من از چشمانم می‌ترسم
میان دود و گاز و اشك
مردانِ مورچه‌ای با كاسكت و ماسك و باتوم
و چراغها روشن
یكبارِ دیگر اشغال‌شدیم
فقط شیشه نیست كه می‌شكند
من این كابوس‌ را می‌بینم
كه تو بیدارِ آنی
من از چشمهایم می‌ترسم كه دیده‌اند
چشمی بر آسفالت
ندای آن چشم در همه گرفت
درختی از آن نگاه برآمد
سایه تیره‌اش‌ بر همه خاك لرزان.

پلكهایم را مكِش
من از این كابوس‌ می‌ترسم
كه چشمِ مُرده یك قتل بمانم
درست میانِ خیابان
هرچند قانونی.
و من از خاموشی این ندا می‌ترسم
من از آن فراموشی
من از این وحشت می‌ترسم.

فقط شیشه نیست كه می‌شكند
هوای آینه باید داشت.

23/6/09
ا- ماهان

بوسه نخستین


بوی خاكی است پیش‌درآمدِ باران
نافه یاسی است در دلِ كوچه
بادبادكِ بادبرده كودكی
بوسه نخستین در دهلیزِ تاریك.
هنگامه سه‌تار است افسانه عشق
آوای سیاوش‌، اعماقِ خون.
میهن، رویایی بس‌ دور
میهن، وسوسه‌ای پیوسته در رگها.
به زنجیر پهلوانی نیست
با چشمانِ میل كشیده، خیره به آسمانِ دخمه
میهن سلاخی آخرین است
باكرِگانِ اعدامی را.
چهچه قفس‌ نیست
نعره نخستینِ نوزاد است در بندِ زنان.
پَرپَرِ مسلسل نیست ازكبوترخانِ همسایه
میهن شاید
شاید آخرین تپشهای اطلسی باشد
به موسمِ چكمه.
میهن كابوسی بس‌ زنده‌است
میهن وسوسه‌ای پیوسته دررگها ست
پیوسته در رگها.


پاییز 89

بندِ كفش


بر جاده ابریشم
لوله‌های نفت میرود.
از جاده ابریشم
كاروانِ تانك می‌آید.
كسی را از بندِ كفشش‌ نیاویخته‌اند.


25/10/93

در تمام طول شب

در تمامِ طولِ شب
خانه، می‌لرزید.
در تمامِ طولِ شب
های های گریه، خاموش‌ بود.
در تمامِ طولِ شب
بادِ خیره‌سر، خیره ماند.
زانی حرامیانش‌ را به راه انداخته‌بود.
زانی قتلهایش‌ را می‌شمرد.
گورها
معلق
بودند.
زانی نفرین شده‌بود
حرامیان در كویها دعاخوانان آیینه شكستند
گورها
همچنان معلق
ماندند.
نفرینی ناخنهایش‌ را می‌جوید
حرامیانش‌ رسوا بودند.
تمامِ دستِ چپش‌ را
نفرینی جویده بود.
در تمامِ طولِ شب 
گورها
معلق خواهند ماند.

زمستان 99

پروین

تا در انگشتانِ پایش‌ بچرخد
و در مچهایش‌ بپیچد
بر ساقهایش‌ پا گذارد
زانوانش‌ بوسه
و بررانهایش
گونه بساید
قفل را هم
لبی، پیشانی و دعایی.
در لگنش‌ بلغزد، دوری
و بر پهنه شكم بدرخشد، لختی
تا به نافش‌ غروب‌كند
ماه،
كه درمانده باشد
آبراهه آن پستانهای بر همغلتیده را
شیبِ گردنِ در شكیبِ خمیده
و حسرتِ آن لبهای بر همنانهاده را
كه یكی دیگری را می‌طلبد
و آن یك او را
به سایه خویش‌ وانهده.

پروین را خواب برده
و خوابِ مرا آن خطوطِ برنده
نگاه مانده
در آن سطوحِ لغزنده.
سیماب‌بانِ سمین
در خوابها خوشه دیده
تا كی طلوع كند باز
از چاهِ نافش
آن نخشبی دوباره.


14/2/2000

از دفتر «نافۀ بیقراری» ا- ماهان، 2003 نشر البرز

شمعدانیها میشکنند

باد اومد تو گلدونا
شمدونی افتاد و شیكس‌.
همین
خبرش‌ اومد، تموم.
خبرا غصه شدن
رازِ سربسّه شدن
اینجا اونجا پیچیدن
یه جایی قصه شدن:
روزی بود روزگاری
عالمی درد، كو درمونی
اما، یكی بود دردش‌ دوا بود
نازك و مهربون و بی‌ادعا بود
تنش‌ سبز دلش‌ سبز
شجرش‌ می‌رسید به خودِ نورا
مثلِ حقیقت سرخ بود
مثلِ آفتاب بی‌ریا
پشت و رو، می‌شد برگاشو خوند
مثِ كتاب، می‌شد بهش‌ قسم خورد
با این همه خاكی بود
حتا اگه از عالم باقی بود

آخه وختی می‌شكس
تنش‌ به خاك می‌نشس
یه چیكه آب اگه می‌رسید!
خورشید خانومو تو خواب می‌دید
باز می‌شكفت روشن می‌شد
آتیش‌ بازی سر می‌گرف
بسكه سرِ نترسی داش‌.
مردما عاشقش‌ بودن
بعضییا كشته و والهِش‌ بودن
می‌ذاشتنش‌ توی اتاق، تو پنجره
روی میز، تو گلخونه
كیایی داش‌ بیایی داش‌،
صفاها داش‌.
عدلِ زمسّون
تو دالون یا تو اتاق
مثلِ معرفت روشن بود
مثلِ حادثه بیدار.
برا همین
گلدوناش‌ شیكس
نه یكی نه دوتا

چندین و چندونش‌ شیكس‌.
می‌گن باد افتاده تو گلدونا
چرا فقط شمدونیا؟
اونم یكی یكی تا به تا
چرا خاك دل‌نگرون؟
سایه‌ها پرِ گمون؟
آجرا چرا لرزون؟
چرا این همه چرا؟
برا چن تا شمدونی بی ادعا؟
وای عطرِ برگاش‌ تو هواس‌
انگاری لِه شده‌باشن
غرورِ رنگاش‌ تو دلاس
انگاری خون شده‌باشن.
اما گلدونای شمدونی
دونه به دونه می‌شكنن
راسی چرا؟
گلدونای شمدونی
دونه به دونه می‌شكنن؟

اكتبر 98
از دفتر شعر شمعداتنیها میشکنند

محاق


جنازه ماه را
پاسدارانِ سلاخ‌خانه هر نیمه‌شب
از دره پس‌كوچه‌های خاك و لجن
در تابوتِ زنگ‌زده آهنی می‌برند.
صفِ تیرهای چراغ‌برق
پاورچین از كنار شب می‌گذرد.

محاق
یگانه مفهومِ روشنِ زمان است
وتابوتِ روان
شمارشگرِ بی‌شائبه آن.
از اوراقِ فراموشِ ماه
گورهای بی‌شمارِ گورستانِ بی‌نشان
هریك ورقی به كف دارد.
خونِ ماه چه رنگ است؟
در قتل‌عامِ رنگ
سیاه جامه ناگزیرِ جهان است.
تنها سلاخ‌خانه می‌درخشد.
خون ماه چه رنگ است؟

شب بود
و ماه
در تابوتِ حلبی
بر دوشِ شبداران می‌رفت.
تنها قدمِ لنگِ تیرهای چراغ‌برق
باكورسوی سوگوار
بدرقه بی‌آوازِ جنازه بود.

ژوئیه 90